تبليغاتX
.•* *•.کلبه ی تنهایی من.•* *•.


.•* *•.کلبه ی تنهایی من.•* *•.

 

واژه غريبي است
واژه اي كه روزها يا شايدم ماههاست كه با آن خو گرفته ام
كه چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداي من
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو؟ نمي دانم
شايد كه روزي بخوانند بر تو عشق مرا
مي دانم روزي خواهي آمد مي دانم
گريان نمي مانم خندانم
براي ورودت اي عشق
وقتي به يادت مي افتم به ياد خاطراتت
نامه هايت را مرور مي كنم  نه يك بار بلكه صدها بار
وجودم را سراسرعشق فرا مي گيرد
واشك شوق برگونه هايم روانه مي شوند
تنها مي گويم هميشه درقلب مني
مي دانم كه باز خواهي گشت............ميدانم

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:21 توسط .•* *•.SaMa.•* *•.| |

چه دلشكسته ام اينجا چقدر غمگينم

چقدر بي تو عذابست هر چه مي بينم

چه سخت مي گذرد لحظه هاي تنهايي

چگونه بي تو بمانم چگونه بنشينم؟

دراين زمانه كه لبخند طرحي ازدرد است

شكسته مي شود آخر سكوت سنگينم

چرا حصار؟ مگر عاشقي پريدن نيست

من آن شقايق دلتنگ پشت پرچينم

من از نگاه تو آغاز مي شوم هر روز

و از نگاه تو هرشب ترانه مي چينم

مرا به خلوت دستان خود نمي خواني

چقدر خسته ام اينجا چقدر غمگينم

از اينجا كه پره از غمت خسته شدم مي خوام برم

قلبمو كه دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم

موندن هرگز، خداحافظ

ديگه مي رم

اگه يه روز درداي دنيا بريزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شي من

من مي ميرم، ديگه مي رم

خداحافظ ديگه رفتم پايان ثانيه منم

هرجايي ساعت ببينم عقربه هاشو ميشكنم

حتي نشد واسه يه بار من بدياتو خوب كنم

خورشيد و كشتم تا ديگه خودم به جات غروب كنم

دل مي سوزه

ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم

هيچي نمونده از دلم خاكستر دو آتيشم

ريزه ريزه، دل مي سوزه

خسته شدم

دلم گرفته اين روزا غم خونه كرده تو صدام

عاشق بودم، خسته شدم

دل بيا بريم ، از عشق ديگه نگيم

درد عشقي كه كشيديم ، جز خدا به كسي نگيمبارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:13 توسط .•* *•.SaMa.•* *•.| |

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم


عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم


عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد


آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم


بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند


آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم


اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه


چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم


وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم


فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم


باز هم نام ترا در دل خود حک کردم


و محال است از اين ايده خود برخيزم


باز سايه بالای سرم باش عزيزم


مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

 احساس و فاصله

به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:3 توسط .•* *•.SaMa.•* *•.| |


Design By : Night Skin