.•* *•.کلبه ی تنهایی من.•* *•.
می شد تو چشماش به ظاهر يک عمر رفاقت را ديد، می شد او را رفيق راه اسم برد، در نگاه اوت رفاقت توی چشماش موج ميزد، معنی رفاقت را باور داشت. اما نمی دونم چرا در يک لحظه... گذشت افسانه اين عمر کوتاه نشد کسی از دل غمگين من آگاه تو را همراه ميدونستم افسوس تو هم بودی رفيق نيمه راه تا ديار نيستی راهی نمانده در سرای ديده جز آهی نماده حاصلی از عمر کوتاهی نمانده در اين شهر سر تا بدامان خموشی بيا مردم از دوری مهربونی فقط يک لحظه به خودم اومدم ديدم ديگه اون آدم که فکر ميکردم نيست، آخه تا اونجا که يادمه من هيچ نا رفاقتی در حقش نکردم. اما ديگه ميدونستم اون آدمی نبود که بخواد نام پر ارزش رفاقت را با خودش حمل کنه چون توانايی اونو نداشت از همون اول. نان گرم سفره ام را با تو قسمت کردم ای دوست هرچه بود از من گرفتی غير آه سردم ای دوست آه ای رفيق آه ای رفيق دوشمن من بودی ای رفيق رهم دشمن اين قلب پاک و بی گنهم نام تو فانوس هر مسافر شب پس چه نتابيدی بر شب سيه هم بارها و بارها اين قصه واصه ما تکرار شده، قصه هميشه تکرار و باز ما اميدوارانه در جستجو رفيق راهمون هستيم. اما با هر کسی که از رفاقت حرف ميزنيم ميگن از رويا بيا بيرون ديگه رفاقت رنگی نداره... چرا سرنوشتم ز غم زاده ای![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


