روزي خداوند به يک آدم حسود گفت:
هر چه دلت مي خواهد از من بخواه
من به تو مي دهم فقط به يک شرط که دو برابر آن را به همسايه ات دهم
اگر به تو يک اسب بدهم به او يک جفت اسب خواهم داد
حال بگو چه مي خواهي؟
آن شخص پس از کمي تامل پاسخ داد:
اي پروردگار!تقاضا دارم يک چشم مرا کور کني!!!!!!!!!!!!!!!
بزرگي مي گويد:
بايد به تمرين موفقيت و صميميت پرداخت تا توفيقات الهي از راه رسد.
کسي که ظاهرا توان اين کار را ندارد بايد به او کمک کنيم و راز و نياز با خالق را به او آموزش دهيم.
آيا نه اين است که براي کمک به يکديگر و برداشتن باري از دوش همنوع خود آفريده شده ايم؟
يا پديد آمده ايم تا بتوانيم برهنه اي را بپوشانيم و بي پناهي را پناه دهيم؟
ايمان به دستورات الهي في نفسه بهترين و لطيف ترين هديه اي هست که مي توان به خدا تقديم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مانده بودم
تنهاي تنها
تنها تر از ماه
تنهاتر از آه
تنها
چون نفسي گرم
سرخ رنگ لبخند
از قلبم بيرون پريد 
در شبي تاريك
چون شيد
ناياب پيداش شد
من ماهي تنها
از تك ستاره شب ها
كنارم نشست
سر بر قوس سفيد شانه ام نهاد
من نور از او گرفتم
او آه از من
میتوان...
مي توان در چکه اي آب زندگي کرد!
مي توان در يک دم سالها زيست!
مي توان بيداري خورشيد را بارها ديد!
ميتوان به شب بازگشت و در آن ماند!
مي توان به شهر شادي ها نشست و به شهر شادکامي ها کوچ کرد!
مي توان با رنگ گل ها درآميخت!
مي توان با خاک بود و تن خسته خويش يافت!
مي توان از گاهي به گاهي شد و از آن نيز پيش تر رفت!
مي توان آفرينش گيتي را ديد!
مي توان بر پايان آن خنديد!
مي توان خويش پاره پاره کرد و به پندار هزاران کس خزيد!
مي توان از خود رها گشت و ديگري شد!
مي توان خود مرگ بود و شايد زايشي ديگر!
مي توان نيست گشت و گوارايي هست را چشيد!
مي توان به خورشيد رسيد و در شرار سر کشش پاي کوبيد و با تابشش بازگشت!
مي توان خورشيد بود!
مي توان واژه اي زيبا شد!
مي توان پژواک خنده اي بود!
مي توان مهتاب بود و بر زمين تابيد!
مي توان در دانه ي برفي روزگاري را سپري کرد!
مي توان رخت باخت و در تار و پود شيشه ها زيست!
مي توان خواب بود!
مي توان زايش خويش را ديد!
مي توان پرتويي گشت و از پنجره تابيد!
مي توان بر فروغ هور نشست و با هر رنگ آن زاييده شد!
مي توان از کوهي بر شد و کوه گشت!
مي توان در گره اي درون گشت و روزگار سر داد!
مي توان درختي گشت و در سايه ي خويش آرميد!
مي توان از اندوه لبريز گشت تا به شادگاري رسيد!
مي توان از چشمان بسته اي درون شد و تا ژفناک پندارش دويد!
نوشته ي بالا ديدگاهيه در مورد زندگي!
يه آدم بايد روحش خيلي بزرگ و آزاد باشه که اين جور به زندگيش نگاه کنه!
امام حسين هم اينجور نگاه کرد !
اينجور نگاه کرد که شد دردونه ي خدا!
و شايد فرا تر از آن...
راستي بچه ها يه چيزي در مورد امام حسين بگم:
مي دونستيد تيکه کلام امام چي بود؟
(و اما بعد)!!!!!!!!!!!!
این عبارت واسه من که جالب بود!
شما رو نمی دونم؟!
به خيل سياهپوشان عزادارى كه زير خيمه حسين، عليهالسلام، به سينهزنى، نوحهخوانى، علمكشى و... مشغولند كه نگاه مىكنى همه را حاضر مىبينى، پير، جوان، زن، مرد، دانشجو، كارگر، همه و همه بىآنكه رنگ و ريايى در كار كنند سردرپى عاشورا نهادهاند. و يا سينهزنان در پى عزاداران روانند تا شبى و يا نيمروزى خود را شريك غم زينب، عليهاالسلام، و عزادار شهيدان كنند.
خون عاشورايى بىهيچ تعارف در رگهاى مردم اين ديار جاريست كه با دميدن خورشيد اولين روز محرم دلهاشان به سوگ مىنشيند تا در ظهر عاشورا ولولهاى عجيب بپا كنند.
چگونه است كه هر سال بچههاى ما، زنان ما، مردان و جوانان ما، تمنا و تقاضاى صادقانه و تشنگى بىحد خود را در وقت غيبت صفا و مهر اعلام مىدارند اما در پاسخ اينهمه تنها به ذكر مصيبتى كوتاه بسنده مىكنيم و از آن هم بهرههاى خود را مقدم مىداريم؟
چگونه است كه در نمىيابيم رمز ماندگارى حسين در چيست؟
چگونه است!...


