.•* *•.کلبه ی تنهایی من.•* *•.
روزي خداوند به يک آدم حسود گفت: هر چه دلت مي خواهد از من بخواه آن شخص پس از کمي تامل پاسخ داد: اي پروردگار!تقاضا دارم يک چشم مرا کور کني!!!!!!!!!!!!!!! بايد به تمرين موفقيت و صميميت پرداخت تا توفيقات الهي از راه رسد. کسي که ظاهرا توان اين کار را ندارد بايد به او کمک کنيم و راز و نياز با خالق را به او آموزش دهيم. آيا نه اين است که براي کمک به يکديگر و برداشتن باري از دوش همنوع خود آفريده شده ايم؟ ايمان به دستورات الهي في نفسه بهترين و لطيف ترين هديه اي هست که مي توان به خدا تقديم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!! مانده بودم تنهاي تنها تنها تر از ماه تنهاتر از آه تنها چون نفسي گرم سرخ رنگ لبخند از قلبم بيرون پريد در شبي تاريك چون شيد ناياب پيداش شد من ماهي تنها از تك ستاره شب ها كنارم نشست سر بر قوس سفيد شانه ام نهاد من نور از او گرفتم او آه از من میتوان... مي توان در چکه اي آب زندگي کرد! نوشته ي بالا ديدگاهيه در مورد زندگي! يه آدم بايد روحش خيلي بزرگ و آزاد باشه که اين جور به زندگيش نگاه کنه! امام حسين هم اينجور نگاه کرد ! اينجور نگاه کرد که شد دردونه ي خدا! و شايد فرا تر از آن...
راستي بچه ها يه چيزي در مورد امام حسين بگم: مي دونستيد تيکه کلام امام چي بود؟ (و اما بعد)!!!!!!!!!!!! این عبارت واسه من که جالب بود! شما رو نمی دونم؟!
من به تو مي دهم فقط به يک شرط که دو برابر آن را به همسايه ات دهم
اگر به تو يک اسب بدهم به او يک جفت اسب خواهم داد
حال بگو چه مي خواهي؟
يا پديد آمده ايم تا بتوانيم برهنه اي را بپوشانيم و بي پناهي را پناه دهيم؟


مي توان در يک دم سالها زيست!
مي توان بيداري خورشيد را بارها ديد!
ميتوان به شب بازگشت و در آن ماند!
مي توان به شهر شادي ها نشست و به شهر شادکامي ها کوچ کرد!
مي توان با رنگ گل ها درآميخت!
مي توان با خاک بود و تن خسته خويش يافت!
مي توان از گاهي به گاهي شد و از آن نيز پيش تر رفت!
مي توان آفرينش گيتي را ديد!
مي توان بر پايان آن خنديد!
مي توان خويش پاره پاره کرد و به پندار هزاران کس خزيد!
مي توان از خود رها گشت و ديگري شد!
مي توان خود مرگ بود و شايد زايشي ديگر!
مي توان نيست گشت و گوارايي هست را چشيد!
مي توان به خورشيد رسيد و در شرار سر کشش پاي کوبيد و با تابشش بازگشت!
مي توان خورشيد بود!
مي توان واژه اي زيبا شد!
مي توان پژواک خنده اي بود!
مي توان مهتاب بود و بر زمين تابيد!
مي توان در دانه ي برفي روزگاري را سپري کرد!
مي توان رخت باخت و در تار و پود شيشه ها زيست!
مي توان خواب بود!
مي توان زايش خويش را ديد!
مي توان پرتويي گشت و از پنجره تابيد!
مي توان بر فروغ هور نشست و با هر رنگ آن زاييده شد!
مي توان از کوهي بر شد و کوه گشت!
مي توان در گره اي درون گشت و روزگار سر داد!
مي توان درختي گشت و در سايه ي خويش آرميد!
مي توان از اندوه لبريز گشت تا به شادگاري رسيد!
مي توان از چشمان بسته اي درون شد و تا ژفناک پندارش دويد!
| Design By : Night Skin |


