.•* *•.کلبه ی تنهایی من.•* *•.
در انتهای هر سفر دار و ندار خویش را مرور میکنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سر پوش چشم بسته ام اما به خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز تو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام کجا؟ ندیده ای مرا؟ زنده يادحسين پناهي نگاهی کرد و من را دربه در کرد یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد شکــــست خورد وآمــد تا بـــــماند ولی من رفته بودم او ضرر کرد خوبین؟من بده یک ماه دوباره اومدم ولی مثه اینکه بچه ها میدونم از یاد رفتم ولی من شما رو از یاد نمی برم من او را رها کردم
تا او خود را در یابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من انقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم برای همیشه رها از تمامی بندهاوزنجیرها هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او ....... در بند خود گرفتار بود .... ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از بند خود رها شدم وقتي تو بودي شعر بود مي خواهم زنده باشم از حضرت زين العابدين روايت شده است که فرمود: خداوند فرشته اي دارد به نام "خرقائيل" که هجده هزار بال دارد و ميان هر دو بالش پانصد سال راه است .به خاطر اين فرشته رسيد که آيا بالاي عرش چيزي هست؟ خدا بال هايش را دو برابر کرد و داراي سي و شش هزار بال شد که ميان هر دو بال او پانصد سال راه بود و به او وحي کرد: اي فرشته! پرواز کن! بيست هزار سال پريد و بر سر يک ستون عرش نرسيد خدا به او وحي کرد :اي فرشته! اگر تا دميدن صور پرواز کني به ساق عرشم نخواهي رسيد! خرقائيل گفت: (سبح اسم ربک الاعلي ) و خداوند آن را بر پيامبر فرستاد و آن حضرت فرمود: آن (سبحان ربي الاعلي و بحمده ) راذکر سجده کنيد!
براي کساني که به وجود خدا ايمان دارند هيچ توضيحي لازم نيست! و براي کساني که به وجود خدا ايمان ندارند هر توضيحي نا ممکن است! اگر گفتین جملات بالا از کدوم فیلم؟! اینم یه عکس از همون فیلم!
در آینه ![]()
HAPPY NEW YEARS![]()
سلام![]()
![]()
...........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهار بود
وقتي تو رفتي
چشمان من ديد
مهرباني از وجودم پر کشيد
شعر رفت
بهار رفت
امروز شعر و بهار ياد تو
و چشمان خيس من جاي خالي سياهي
تا انتهاي قلبم به جا مي گذارد
مي خواهم زندگي را باور کنم
نمي خواهم به سياهي نزديک باشم
ليکن زندگي ام سراسر تاريکي ست
بيا و با حرف هايت روشنش کن
زندگي ام با بچگي هايم گذشت
و حال که به عمر رفته چو بادم مي نگرم
ياد مي آرم که آن کوه بلند گفت:
بزرگ باش. استوار و محکم
مي خواهم آرزويش تنها چيزي که خواست را براورده کنم
بايد بمانم و زندگي را از سر گيرم
بايد کوه شوم
استوار و بلند
مي خواهم به آرزويش جامه عمل بپوشانم
ليک زندگي مگر بي او ميشود؟
زندگي بي نور چه حاصل دارد؟
او کوه بود!
کوه صلابت! کوه استواري! کوه زيبايي!
زيبايي باطن نه ظاهر!
به من آموخت زنده باشم و اطراف را با ديد باز بنگرم
با چشماني باز
با باطني پاک
يادم مي ماند ازم چه خواست!


| Design By : Night Skin |


