.•* *•.کلبه ی تنهایی من.•* *•.
گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود . خدا گفت : به چه مي نگري ؟ گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت . خدا گفت : چه ميبيني ؟ گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ... خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟ گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد . خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم . توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند . و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان . هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد .
و وقتي سپيده سر زد بپرسيم :
چه وقت اين روز به پايان خواهد رسيد؟
خداوند هرگز دوست نمي دارد که انسان در زندگي غمزده و تيره بخت به سر برد
چرا که در ضمير او سعادت و شادماني قرار داده
و انسان به وقت شادي و سعادت است که بايد خدا را تسبيح کند!

| Design By : Night Skin |



